![]() |
![]() |
|
| توي سرزمين احساس خالق ترانه هامي... |
|
مي خوام امشب واسه تو قصه بگم
قصه از يه عشق پر غصه بگم قصه از يه قلب تنها و کبود که کسي مونس و همدمش نبود کسي دردعشقش و دوا نکرد توي بيکسي اون و صدا نکرد کسي زخم تنش و مرهم نذاشت يارشم رفت و اون و تنها گذاشت نااميدي به دلش جوونه کرد اشکاي رو گونش و روونه کرد کسي اشکاي بلورش و نديد دست باد گلهاي دردش رو نچيد روزگارش شده بود سردوسياه افتادش تو دام غم چه بيگناه مث يه شيشه شکست و ريخت زمين تک و تنها توي اين دشت غمين آره اون قلب شکسته ي منه که وجودش يه صبد گل غمه با بي رحمي پا گذاشتي روي اون شدي بي رحم ترين يار زمون مياد اون روز که بياي کناره من اشک بريزي به روي مزاره من اما ديگه خيلي ديره نازنين دل من تو خاک اسيره نازنين |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
گفتگو با خدا
شبي خواب ديدم که با خدا صحبت مي کنم. خدا گفت: "مي خواهي با من صحبت کني؟" اينکه انسان ها سلامتي شان را براي پول از دست مي دهند، اينکه آنها با نگاهي نگران به آينده، اينکه آنها طوري زندگي مي کنند، خدا دست مرا گرفت، سپس پرسيدم: خدا پاسخ داد: اينکه خوب نيست، مقايسه ي خود با ديگران. اينکه ببخشايند، با تمرين بخشودن. اينکه بدانند، چند ثانيه بيش طول نخواهد کشيد که زخم عميقي در دل کسي بدانند که انسان ثروتمند، اينکه کساني هستند که از ته دل دوستشان دارند، اينکه ممکن است دو نفربه يک جسم نگاه کنند، آرام گفتم: "از وقتي که به من داديد خيلي متشکرم." سپس پرسيدم: خدا لبخندي زد و پاسخ داد: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
شش سال اوّل زندگي:
• گريه نکن دوره ي دبستان: • موقع رفتن به مدرسه دير نکن دوره ي راهنمايي: • ترقّه بازي نکن دوره ي دبيرستان: • با کامپيوتر بازي نکن دوره ي دانشگاه: • رشتهاي رو که دوست داري انتخاب نکن دوره ي سربازي: • موهات رو بلند نکن دوره ي شوهر بودن: • با زنت شوخي نکن دوره ي پدر بودن: • بچّه رو تنبيه نکن دوره ي پيري: • براي بچّههات مزاحمت ايجاد نکن دوره ي پس از مرگ ! • حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاري دلت ميخواد بکن... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم..
اگه سبزم اگه جنگل |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين تا انتهاي گندم زار رفتم استاد گفت: "عشق يعني همين!" شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟" استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالي برگردم. استاد باز گفت: "ازدواج هم يعني همين |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
اي به داد من رسيده
تو روزاي خود شكستن اي چراغ مهربوني تو شباي وحشت من اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد تو منو از شب گرفتي تو منو دادي به خورشيد اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي براي من كه غريبم تو رفيقي جون پناهي ناجي عاطفه ي من شعرم از تو جون گرفته رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره كه منو دادي نشونم وقتي شب ، شب سفر بود توي كوچه هاي وحشت وقت هر سايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت وقتي هر ثانيه ي شب تپش هراس من بود وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود تو با دست مهربوني به تنم مرهم كشيدي برام از روشني گفتي پرده ي شبو دريدي ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت غم من نخور كه دوري براي من شده عادت اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من به سلامت ، سفرت خوش اي يگانه ياور من مقصدت هر جا كه باشه هر جاي دنيا كه باشي اونور مرز شقايق پشت لحظه ها كه باشي خاطرت باشه كه قلبت سپر بلاي من بود تنها دست تو رفيق دست بي رياي من بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
عاشقي آن است که بلبل بر سر گل مي کند صد جفا گل مي کند بلبل تحمل مي کند
نظر یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
شنبه ¤
مرد : امروز ناهار چي داريم؟ زن : ببين ، امروز قراره من و زري با هم بريم «فال قهوه روسي يخ زده» بگيريم . ميگيند خيلي جالبه ، همه چي رو درست ميگه . به خواهر شوهر زري گفته « شوهرت برات يه انگشتر بزرگ ميخره » خيلي جالبه نه ؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا يکشنبه ¤ دوشنبه ¤ سه شنبه ¤ چهارشنبه ¤ پنجشنبه ¤ جمعه ¤ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 3:54 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
از صداي شر شر بارون بيزارم !ميخوام بارون چيک چيک کنه !!!!
هنوز دلم براي نشستن بارون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 3:50 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
وقتي با هم باشيم ..
بيا از ستاره ها ياد بگيريم .
بیا با هم باشیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 3:49 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
سلام
من بعد از یه مدت دوباره شروع کردم به نوشتن امیدوارم مثل قبل منم همراهی کنید نظر یادتون نره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 4:12 قبل از ظهر توسط مینا |
|
|
اگر بزرگ نمي شدم
مادر بزرگ نمي مرد اگر من بزرگ نمي شدم پدر بزرگ زنده بود چه ستمي كردم به شما با قد كشيدنم پدر ، مادر ، كه چنين شكسته شديد نه موئي سپيد بود نه پشتي خميده اگر همان كه بودم ، بودم . بيا فرزند – شمع يك سالگي ات كي عروسي ات را مي بينيم ؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
تو كيستي كه من اينگونه بي تو بيتابم
شب از هجوم خـيالت نميـبرد خــوابم تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو بسـان قايق ســرگشته روي گردابـم… نظر یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
نمي خواهم به جز من دوستدار ديگري باشي
براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند نمي خواهم که نقش چهره اي در خاطرت ماند نمي خواهم نگاهي بر نگاه پاکت در آويزد نمي خواهم کسي يارت شود در اين راه هستي نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي نمي خواهم ميان ما جدايي سايه اندازد خيال ديگري بنيان عشق ما بر اندازد نمي خواهم .نمي خواهم به جز من يار کسي باشي گل نازم نمي خواهم ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
به آن زمان رسيده ام که حرفها ديگر تمام شده اند و بغضهايم همه ترکيده اند
مي پرسي فريباي من برايت در اين دم که به سوي رفتني ابديست چه بخوانم : گفتم سقوط يک فرشته را زمزمه کن ومن نيز با صداي بلند تکرار مي کنم خوب مي دانستي که من اين قصه را از بر درون افکارم دارم خواندي: خواندم خواندي: گريستم خواندي: فنا شدم حال به آخرين سطر رسيدي و من چشمان بارانيم را به تو مي دوزم ... مي گويي چه مي خواهي گفتم مي داني چه مي خواهم تمام لحظه هايم را که نثار نگاه فريبنده ات کرده ام و غرق در بيهودگيم بودم مي خندي نگاهم مي کني مگر ديگر در اين چهره تازيان خورده جاويد که فقط تمامش تو شدي چيزي مي بيني مگر من آن بت مهروي تو نبوده ام که حال اينچنين به بازار فرسودگان افتاده ام باز هم مي نگري با همان نگاه عجيب که در همه لحظه هايم به من آموخت که شرم دروغين تو واسطه لبخند انوهگين من است همان نگاه ها که به من ياد داد با تو هم بيگانه باشم مي گويي مي روم مي روم مي روم و من ويران مي شوم و مي گريم و در اين واپسين نزديک چشمانت مي شوم و مي گويم غريب آمدي و آشنا رفتي اما من که خوب مي شناسمت خطي ز دلتنگي بر روي تنها برگ سبز خزانيم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
عمه ام مي گفت : ادما دو دسته ان يا عاقلن يا عاشقن
من ازش پرسيدم تو جز کدوم دسته اي ؟ گفت عاشق عاقل ! من حالا که فکر مي کنم مي بينم من هميشه عاشق بودم مي خوام من بعد عاقل بشم گرچه دوستم مريم چشمش از من اب نمي خوره راستي شما جز کدوم دسته ايد ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
واژه عشق
عشق براي خيلي ها معنايي ندارد ولي واژه اي؛واژه که نميشود گفت يک کلمه اي است که با ان ميتوان جمله هاي زيادي نوشت و يا حتي با اين کلمه ميشود يک کتاب ساخت و اين کلمه در مواردي زياد به کار رفته ميشود و ميتوان گفت زندگي بي عشق مرگ است. اگر عشق در زندگي وجود نداشته باشد زندگي معنا و مفهومي ندارد . حالا شايد بگيد چرا ؟ زيرا هر کس که عاشق چيزي يا کسي نباشد نميتواند زندگي را با واقعيتهايي که دارد درک کند وبراي درک واقعيت ها انسان نياز به يک اراده قوي دارد و اراده زماني پيش ميايد يا درست تر بگوييم بوجود ميايد که انسان داراي يک ايمان کاملا زياد باشد و ايمان هم زماني حادث ميشود که انسان فهم و شعور داشته باشد و اينها را اگر بخواهيم ادامه دهيم خيلي طول و هر کدام از ان ها به شاخه هاي ديگري وصل ميشود و مثلا در مورد مثال اخري فهم وشعور هم زماني بوجود ميايد که انسان داراي شخصيت والا باشد وغيره......... موقعي که انسان عاشق ميشود و تمام زندگي خود را براي معشوق خود ميگذارد و خيلي ها هم در عشق به معشوق نميرسند ولي اين را پايان زندگي نميشود تصور کرد که هر کس به معشوق خود نرسد الا بايد خودکشي يا کارهايي ديگر که خيلي ها انجام ميدهند انجام دهد. در عشق اگر واقعا عاشق باشي هيچ کس نميتواند تو را از تصميمي که گرفته اي منصرف کند و در واقع هيچ احد و بشري جلو دار تو نيست. عشق به?نوع تقسيم ميشود:يک نوع ميتوان به عشق يک طرفه اشاره کرد که طرف کسي را دوست دارد و در واقع عاشق ان است ولي طرف مقابل هيچ علاقه اي به ان ندارد.....در عشق بايد يک اصل بايد برقرار باشد تا بشود به مورد دوم نيز اشاره کرد که به ان عشق دو طرفه ميگويند. که ان چيزي نيست جز سازگاري و تفاهم در کارهاي همديگر.........ودر اخر عشق يعني واژه اي که پر از معني ولي بدون معني مفهوم وخاصي......عشق يعني ديوانگي محض.
جون هر کی دوسش دارید نظر یادتون نره . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
كولهپشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلختر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آن چه در جستوجوي آني، همين جاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گل است. او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جادههاست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
شروع غربت من آ خرين نگاه تو بود
پناه بي کسي ام دست بي پناه تو بود در آن زمانه خاموش و تاروافسرده تمام دل خوشي ام روي همچو ماه توبود خروش زخمي سيل وجنون ابر کبود فرود اشک من است وغبارآه تو بود به حکم واقعه عاشق شدن خطاي من است ولي شکستن عهد و وفا گناه توبود پيام اين تپش قلب خسته ام آن است که مرگ زندگي ام آ خرين نگاه تو بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
عزيز دل، عزيز دل،
تو را با خويشتن يك دل نمي بينم به جزء خون دل از اين عشق بي حاصل نمي بينم هزاران جهد كردم تا به راهت آورم، ليكن چه حاصل، چه حاصل، چون تو را در همرهي مايل نمي بينم… |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
فرق من و تو گفتم اگر يک روز صداتو نشنوم ميميرم گفتي من فقط ناراحت ميشم، گفتم من بجز تو به کسي فکر نميکنم گفتي اتفاقا من به خيليا فکر ميکنم، گفتم تا ابد تو قلب مني گفتي فعلا تو قلب من جا داري، گفتم اگر بري با يکي ديگه من خودمو ميکشم گفتي اگر بري با کسي من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه کنم، ...........گفتم ..........گفتي ميگم فکر کردي فرق من و تو ايناست نه !!!!.... فرق ما اينه که تو دروغ ميگفتي و من راستشو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
گفتم که مي بوسم ترا
گفتي تمنا مي کنم گفتم اگر بيند کسي گفتي که حاشا ميکنم گفتم ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در گفتي که با افسونگري او را ز سر وا مي کنم گفتم که تلخي هاي مي گر ناروا افتد مرا گفتي که با نوش لبم آن را گوارا ميکنم گفتم چه ميبيني بگو در چشم چون آيينه ام گفتي که خود را در او عريان تماشا ميکنم گفتم که پيوند تو را با نقد هستي مي خرم گفتي که ارزانتر از اين با تو مدارا ميکنم گفتم اگر از کوي خود روزي ترا گفتم برو گفتي که صد سال دگر امروز و فردا ميکنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
اگه داشتم تو رو دنيام يه صفاي ديگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هواي ديگه داشت
دلم اين خسته عاشق،يه خداي ديگه داشت
ميدونم زندگيم اينجوري نبود ميدونم، ميدونم، مرد عاشق يه شباي ديگه داشت
اگه داشتم تو رو اون ميخونه كه جاي منه، شب و اونجا جاي من يه بينواي ديگه داشت نميگم با تو هستم گريه ديگه گريه نبود با تو اين زمزمه ها، هاي هاي ديگه داشت
ميدونم زندگيم اينجوري نبود ميدونم، ميدونم، مرد عاشق يه خداي ديگه داشت
اگه يارم ميشدي، صاحب دنيات ميشدم، فكر نكن چشمهاي تو يه عاشقاي ديگه داشت
ميدونم زندگيم اينجوري نبود ميدونم، ميدونم، مرد عاشق يه شباي ديگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هواي ديگه داشت… |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
سلام
اینم یه آهنگ واسه گیتاریست های عزیز .امیدوارم کمکتون کنه . کمکم کن ¾ و 6/8 (Am)کمکم کن کمکم کن ....نذار اينجا(Dm)بمونم تا بپوسم (E)کمکم کن کمکم کن .......نذار اينجا لب(Am) مرگو ببوسم کمکم کن کمکم کن ...........عشق نفريني(Dm)بي پروايي مي خواد (E)ماهي چشمه کهنه......... هواي تازه دريايي (Am)مي خواد دل من درياييه (Dm)............چشمه(Bb)زندون برام(Am) چکه چکه (G)هاي آب.........(F)مرثيه (Bb)خونه برام(Am) تو رگام به جاي(Dm)خون....(Bb)شعر سرخ رفتنه(Am) تن به موندن(G) نميدم ......(F)موندنم(Bb)مرگ منه(Am) عاشقم مثل مسافر(G)عاشقم........عاشق رسيدنه به(F)انتها(Am) (G)عاشق بوي غريبانه کوچ............تو(F)سپيده (Am)غريب جاده ها (G)من پر از وسوسه هاي رفتنم.....رفتنو(F)رسيدنو (Am)تازه شدن (Dm)توي يک سپيده طوسي سرد...(Bb)مثل يک (Am)عشق پر آوازه شدن (Dm) کمکم کن کمکم کن ......نذار اين گمشده از پا در بياد (E) کمکم کن کمکم کن ........خرمن رخوت من شعله(Am)ميخواد (Dm) کمکم کن کمکم کن .....منو تو بايد به فردا برسيم (E)چشمه کوچيک برامون ما بايد بريم....به دريا (Am)برسيم دل ما درياييه (Dm)............چشمه(Bb)زندونونمونه(Am) چکه چکه (G)هاي آب.........(F)مرثيه (Bb)خونمونه(Am) تو رگ بودن(Dm ما ....(Bb)شعر سرخ رفتنه(Am) کمکم کن(G)که ديگه.....(F)وقت(Bb)راهي شدنه(Am) (Am)کمکم کن کمکم کن کمکم کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
چه قدر خوبه که ادم دو تا دوست خوب داشته باشه جدا ما بدون دوستامون چه قدر تنهاييم من سه تا دوست خوب دارم مريم و مهرنوش و فرانک عزيز و البته کساني که تو اينترنت هم مي ان تو وبلاگم و نظر مي دن از دوستاي خوبم هستن
خلاصه اين که ادم وقت سختي مي فهمه کي دلسوزشه کي دلداريش مي ده بگذريم ... امروز عصر يه اهنگ از گوگوش گوش مي کردم دلم يه جوري شد ... اما من که اخرين عاشق دنيام بعد از شنيدن اين شعر دلم يکي از اون دوستا رو خواست که دل داريم بده ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
دارم اتاقم رو مرتب مي کنم.صداي ضبط رو بلند مي کنم:
باز اي الهه ي ناز با دل من بساز کتابهام رو گردگيري مي کنم و مرتب مي چينم سر جاشون. به شازده کوچولو که مي رسم لبخند مي زنم. از لاي آني،روياي سبز گلهاي خشک مي ريزه کف اتاق.گلهام رو لاي کتابهايي که بيشتر دوستشون دارم خشک مي کنم. خاطره هاي پراکنده.با خودم مي گم يادم باشه توي وبلاگم معرفيش کنم.اين گلي ترقي عجب محشر مي نويسه ها! توي ذهنم جمله هايي رو که قراره توي وبلاگم بيارم مرور مي کنم: خاطره هاي پراکنده آيينه ي تمام قد احساسات دختربچه اي است که کودکي اش شبيه کودکي من است، شبيه کودکي مادر است،شبيه کودکي دوستهايم است و شبيه کودکي تمام کودکها! خاطره هاي پراکنده مرور خاطرات گلي ترقي است. خاطرات او با دوست کوچکش، با آشپزشان حسن آقا، با پدرش که مانند فولادي است قرص و محکم و مادرش که پر است از عطرهاي خوب و شيرين. خاطره هاي پراکنده را که باز مي کني غرق مي شوي در دنيايي سراسر زيبايي.نثر روان، شيرين و محکم گلي ترقي تو را با خود همراه مي کند و وقتي به خود مي آيي که ديگر چيزي براي خواندن باقي نمانده و کتاب به صفحه هاي آخر رسيده.خاطره هاي پراکنده به جز روايت کودکي نويسنده، از زندگي او در غربت هم مي گويد.از شهر باراني پاريس و صاحبخانه ي بداخلاق، از عادتهاي غريب آقاي «الف» در غربت و دلتنگي هاي دور يک مادر. اين کتاب توسط نشر نيلوفر به چاپ رسيده... خاطره هاي پراکنده را مي گذارم سرجايش کنار نامه هاي بچه ها به خدا. ترتيبشان نبايد به هم بخورد.مطمئنم اگر خاطره هاي پراکنده کمي جا به جا شود و برود کنار ناتور دشت دلش مي گيرد.دنياي ناتور دشت براي کودک خاطره هاي پراکنده غريب است.مي ترسم هولدن کالفيد هم به دنياي پاک بچه هايي که به خدا نامه نوشته اند حسودي کند.بايد به فکر روح کتابهايت باشي.وقتي مي خواهم رامونا را سرجايش بگذارم برايش دستي تکان مي دهم.راموناي شاد و دوست داشتني از روي جلد کتاب برايم چشمک مي زند... راستي، شما هم اعتقاد داريد کتابها قلب و روح دارند؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
عاشق خودت باش
حيرت خواهي كرد كه اگر خود را دوست بداري ديگران نيز دوستت خواهند داشت هيچ كس كسي را كه خودش را دوست نمي دارد،دوست ندارد.اگر نمي تواني به خود عشق بورزي چه كس ديگري به اين كار اهميت خواهد داد؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
اگه من برم از اين وبلاگ از اين خونه از اين دنيا
چي ميشه ؟ هيچي کسي ککش هم نمي گزه همه راحت مي شن هر کي هر چي مي خواد بگه عسل بگه من پاک خل و چلم بگه ديونه ام بگه بچه ام مهم نيست دوستاي تو وبلاگم دلشون بسوزه و بگن عشق اخر و عاقبت نداره اخرش چي وقتي برم سر يه هفته همه فراموشم مي کنن و اون اوني که من دوسش دارم اوني که براش گريه مي کنم شب و روز اون از شرم راحت مي شه اون الان هم فراموشم کرده ... هيچ نمي دونم چند وقت ديگه طاقت مي ارم نمي دونم اما زياد نيست طولي نمي کشه ... ديگه طاقتم طاق شده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
ديشب وقتي رفتم سر سجاده نيازم که پر از ابهت رسيدن به تو بود باز يک حس کهنه و قديمي من و از خواستن خالي کرد
دستم و روي سجاده گذاشتم و گل رزي که براي من به زيبايي اولين گل رزي هست که در زمين روئيد رو بوئيدم دلم مي خواست برم هر چي گل رز توي باغچه هاس رو بچينم و توي سجاده بريزم آخه مي دوني من اينگونه به تو مي رسم تمام ذرات وجودم را با بوي رز غسل دادم و از تو خواستم که اينگونه مرا اجابت کني که من عاجزانه آمده ام تا تو را از همين سجاده بگيرم مي داني هيچ غمي به اندازه اين لحظه تو را حس نمي کند که من تو را لمس مي کنم .حال اي عزيز ديرينه من به ستايشت سوگند من تو را با حس هستي خواهم آميخت و تو را از درون فلسفه سوگواري به سمت اولين گل رز خواهم برد و در آنجا به بينش عشق گره خواهم زد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم
كجا مي روي ؟ با تو هستم اي رانده حتي از آينه اي خسته حتي از خودت كجاي اين همه رفتن راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟ كجاي اين همه نشستن جايي براي ماندن ديدي ؟ سر به راه رو به نمي داني تا كجا چرا اتاقت را با خود مي بري ؟ چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟ خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟ يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود حرفي براي تو دارد سطري نشاني راهي خيالت من از اين همه فريب كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند چيزي نفهميده ام ؟ خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان كه رو به از صبح توپ بازي تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند چيزي نفهميده ام ؟ هنوز راهي از چشم هاي خيسم رو به خاك بازي در باغ و پله هاي شكسته ي روز دبستان مي رود هنوز بغضي ساده رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد مي شكند حالا در اين بي كجايي پرشتاب با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟ تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم پایدار باشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم فروردین 1384ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط مینا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به چشمانت بياموز که هرکس ارزش ديدن ندارد
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم تیر 1384 هفته سوم تیر 1384 هفته سوم فروردین 1384 هفته دوم فروردین 1384 هفته چهارم اسفند 1383 هفته سوم اسفند 1383 |
|
RSS
|